|
غم نوشته های یک سرگردان آخرین مطالب آرشيو وبلاگ لینک های مفید الان کجاییم؟ چیکار میکنیم؟ واسه چی هی هی هی... الان بهتره ولی هنوز دنیا عجیبه روز اول هنگامی که شروع میکنی به نوشتن همه زندگی عوض میشه! خودتم میمونی که از کجا شروع کنی از اول از آخر از وسط از ترس و از غم یا از شادی و ماتم!؟ امروز دو تا آهنگ دانلود کردم که هر دو تا شونو خیلی دوست دارم یکی ماکارناه اون یکیم نمیگم! میدونی یه آهنگایی هست که آدمو میبره به کودکیا به اون موقع که حماقتامون شیرین تر بودن و بهشون میخندیدیم نه مثل الان که... نظر نوع انسان در مورد خلقت چیست! حشاشیون چی میگن! چرا چرا چرا! راسل چرا بعد اون همه کار آدم جمع کرد برای اعتراض به بمب اتم؟
شوخ طبعی خدا را دیدم! امروز! آب رفت تو گوشم! خیلی هم قشنگ رفت! داشتم به خدا فکر میکردم! میدونی اگه بخوای یه خدایی رواثبات کنی با مغزت میتونی اونو اثبات کنی نیاز به آیه و اینام نیست! مغزه! اون قدر میتونی تو مغزت با دلیل و منطق خدا رو بزرگ کنی که اگه از خدا کوتاهی دیدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!! میتونی بگی هیچ خدایی رو قبول ندارم مثلا خدایی که فقط خالق باشه خوب نیست به درد نمیخوره! به نظرم خدا یه چیزی مثل بینهایته که تو واحد جمع شده! اگه تو یه چیزی خدا کم داشت میندازیمش بیرون! حتی یه موقعی میشه میگی اگه خدا نتونه این کارو بکنه پس چه خداییه؟ من که بهتر از اونم!!! اگه این طوریه من میندازمش دور! از عقل کمک بخواین اون موقعست که وقتی یه آیه میخونین میفهمین چی میگه! درک میکنین عقلتون تایید میکنه!
چرا من همه بحثام دینی شد! داشتم از آدمیت میگفتم!از عشق از اینکه حالا میفهمم عشق چیه حالا میفهمم خدا اگه عاشق نباشه هیچی نیست! الانه که میفهمم قرآن عجب کتابیه ادم عجب آدمیه و عقل عجب چیزیه! حکایت حکایت غریبیه حکایت سرگشتگیای یه ادمه آدمی که شاید نماینده هیچ نسلی نباشه شاید اصلا تو اجماع جای نگیره شاید با ضعف هاش بتونه خودشو جزو مردم قرار بده ولی به خاطر اعتماد به نفسش نه! به خاطر فکرش نه!
اینه این فکر منه عقل منه زندگیه منه حالا میفهمم که اگه پدر مادر توان و قدرت درک ما رو ندارن سخت نگیریم شاید ما تو سبد اونا جا نمیشیم! چرا به این فکر نمیکنیم چرا به این فکر نمیکنیم اگه الانم چیزی شدیم از صدقه سر وجود اوناس شاید الان طوری شدیم که فکر میکنیم کارایی که اونا میکنن کارایی هستن که ما نبید بکنیم اما خودمونم میدونیم که تک تک کارایی که میکنیم به خاطر وجود اوناس!
میدونین من از چی خوشم میاد؟ از اینکه بشینم و تفسیر حافظ کنم از اینکه سعدی رو با پیکر بشناسم نه دیگر! از اینکه شکسته ماهور بزنم از اینکه کتابی بخونم که هیچ جا نیست از اینکه هیچی نباشم و همه چی باشم
میدونی میخوام بگم که شادی باید از درون آدم بیاد بیرون هیچ چیز خارجی نیست هر چی که از خارج میرسه به آدم باعث ناراحتی انسان میشه!
خودت فکرشو بکن! اما خودت که باشی چون از همه بهتر خودتو میشناسی خوب میدونی باید چیکار کنی! از امروز میخوام یه شخصیت وارد این .بلاگ بکنم شاید به اسم شادی! چون کسی اینا رو نمیخونه دلیل نداره من با کسی حرف نزنم! ای شادی ای ازادی کجایی نوایت کجاست؟ نوای خوش غمزدایت کجاست! میدانی شادی جان اولین چیزی که یاد میگیری همان قدرت وجود است اینکه میدانی هستی و بمانی و باشی بدانی که هستی کار را تمام میکند! اینکه احمق نباشی اینکه در خودت فرو نروی تنها نباشی بمانی و جاودانه باشی! این پست رو به عنوان یه پست قبول نکنین
اینا هیچین هیچی! شنبه بیست و ششم تیر 1389 :: 22:6 ::
نويسنده : میلاد
امروز رفتیم دنبال کارای سربازیم!
میترسم درست نشه یعنی میترسم شناسنامه ها نباشن! اصولا وجود این عمه فاجعه میاره نمیشناسینش! وجود اون خواهر بدترش میکنه! اگه نیان و مدارک رو ندن دیگه هیچ کاری باهاشون ندارم تموم شد و رفت!
خیلی بده که هم از غریبه بکشی هم از آشنا ما زنده از آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
ای خدا خودت کمک کن! این یه بارم بذار رو بقیه ی اون همه ای که کمک کردی! خب این از اون اون از این
باید بگم که سختی هایی که هست همه رفتنی اند دوست دارم مخاطب داشته باشم اما نمیدونم برای چی یعنی برای چه مطلبی هنوز نمیدونم چه مطلبی باید بنویسم تصمیم دارم هر چی تو ذهنم اومد رو بنویسم شاید باعث بشه نویسنده شم! نه یعنی آروم بگیرم یه آن دید شد دفتر خاطرات
آدما از اینکه دفتر خاطرات یکی و بخونن ناراحت میشن؟ یعنی اصلا برای کسی مهمه که چی میشه؟ میخواستم اون چه که قبلا می نوشتم رو منتقل کنم اینجا اما الان میبینم که نه حوصله شو دارم نه وقتشو نه اینکه روش مهندسی شو! بلدم! زیاد نوشتن عادتمه اما میترسم تهش هیچ سودی برام نداشته باشه البته چرا حداقل برا خودم میمونه چون میفهمم که هر روزی چه فکری کردم اگه یه روز مجالی شد برای مطالعه این خاطرات... فکر میکنن من راحتم میخندم شادم سر خوشم اما... من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من! کی میدونه من کیم کی میدونه من چیم!؟ هان؟ هان؟ خودمم نمیدونم بقیه که... فقط میدونم به اندازه یه بمب تو ذهنم نیرو هست برای عمل! برای فکر برای فکر برای فکر شاید یه روز شاید فقط شاید... امید هیچ وقت در من نمیخوابه چون امید همیشه بیداره شب بخیر! جمعه بیست و پنجم تیر 1389 :: 0:9 ::
نويسنده : میلاد
سلام!
شاید هیچ بازدید کننده ای این نوشته ها رو نخونه یعنی هیچ کسی فرصت نداره نوشته های یه علاف بیکار رو بخونه! مگه خود آدما کم غم دارن که داستانای منم بخونن!؟ --------------------------------------------------------------- من یه آدم خسته از روزگارم الانم که این مطالبو مینویسم روز تولد ۱۹ سالگیمه! میخوام شروع کنم ببینم کی تموم میشه! قبلا سابقه وبلاگ نویسی داشتم اما وبلاگم بسته شد! هنوز خودمم موندم چرا فیلتر شد! اما میخوام اینجا از غم و شادیای خودم بذارم از قشنگیا و زشتیای زندگی خودم! سر سوزن ذوقی هست که آهوی قلم رو ولش بدم در دشت کاغذ که بره چرا کنه! خیلیا چلچراغ میخونن حتی شما دوست عزیز؟ ------------------------------------------------------------------ خدا هممونو ببخشه! |
||